![]() |
![]() |
|
|
انسـان آفریده شد تـا زندگـی کنه ، تا با خوب زنـدگی کـردن شکـر خدا رو بـه جا بیاره . انسان شد اشرف مخلوقات . از فرشته ها سر تر شد . فرشته ها بهش تعظیم کردن. یکی از فرشته ها بهش تعظیم نکرد و شد دشمن انسان . اسمش شد شیطان . وقتی این انسان خاکی پا گذاشت به زمین خیلی چیزها رو یادش رفت . یادش رفت یک روز باید برگرده از همون جایی که اّمده . آفریدش رو فراموش کرد . این که چه وظایفی داره ؛ چـون شیطـان شد بهترین دوستش . همه چیز بـراش یک معنی دیگه پیدا کرد .عشق،محبت و دوست داشتن رو با یک دید دیگه می دید .با دوستی شیطان خیلی بالا رفت ، اّنقـدر بالا که همه رو کوچیک می دید . دستور می داد و امـر می کرد . حکم صادر می کرد و پةا رو از حـد خـودش فراتر می ذاشت . همه چیـز رو مـی خـرید و یا به زور تحمیـل می کرد . خیلی ها رو به خاطر خودش زیر پا گذاشت و از خودش دور کرد تا به اون بالا بالاها برسه . دیگه نمی تونست کاری بکنه چون شده بود خود شیطان اون هم رانده شده بود . دیگه جایی نداشت . راه برگشتی نداشت . شد خدای خودش . همه چیز تو خودش خلاصه شد و بس ..... ![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 0 توسط سحر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
آن کـــس اســت اهــــل
بشارت که اشارت داند نکتـه هـا هست بسی، محـرم اسـرار کجاست؟ |
|
RSS
|