![]() |
![]() |
|
|
امـروز یکی از روزهای خوبه ، چقدر دوستش دارم . همه روزهای خدا خوب و دوست داشتنی هستن می خوام یک سلام بکنم به یکی از این روزهای روزگار!به این روزگار که همیشه برام عزیز بوده ، یک همرا و یک هم راز ، شادی های من رو دیده و باهام شادی کرده و با غصه هام غصه خورده .اگه اون با من نبود دق و دلیم سرکی خالی می کردم و از کی شاکی می شدم.برام یک سپر بلا بود تا جور اشتباهاتم رو بکشه. همیشه مقصر اونـه و من چقدرلعنتش کردم چقدر بهش ناسازا گفتم و هیچی نگفت و سکوت کـرد . موقع شادی هام ، پـای شانس وسط بود و خوش شانسی خودم . اُنجا روزگار هیچ نقشی نداشت چون من خوش شانس بودم نه روزگـار!. ولی روزگار بازم با من بود نزدیک تر از قبل ، هیچ وقت تنهام نذاشت.حتی وقتی ازش خسته می شم با من موند و بهم امید به زندگی داده و هیچ وقت تنهام نذاشته . ای روزگار ،چقدر از تو خجالت می کشم .روزگار حالا می فهمم که من به تو بدی کردم ؛ نه تو .فقط می تـونم بگم حلالم کن |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 22 توسط سحر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
آن کـــس اســت اهــــل
بشارت که اشارت داند نکتـه هـا هست بسی، محـرم اسـرار کجاست؟ |
|
RSS
|