![]() |
![]() |
|
|
در زندگی ات عمل ، بیش از نقش ایفاد می کند . منکر ترس نمی شوی اما به هر نوع آن به صورت کاملاً منطقی برخورد می کنی.هر روز ، بارها و بارها ، به خودت می گویی : هی تو فوق العاده ای...فوق العاده ! رای زیبا تر شدن سیرتت تلاش می کنی . کارها را ، هر چند کوچک ريال که می توانی برای مردم شهرت انجام دهی ، یادداشت کرده و هر هفته به یکی عمل می کنی . وقتی یکی از اطرافیانت در مسیر پیشرفت قرار می گیرد ، او را عقب نمی کشی بلکه کمکش می کنی تا راحت تر و سریع تر مسیرش را طی کند . همیشه سعی می کنی از مفهوم " اتحـاد"در جهت مثبت ، کمک به افراد ، استفاده کنی نه در جهت منفی آزده کردن یک نفر . وقتی مشکلی در زندگی داری، مثلاً بیماری ، سعی می کنی دلیل آن را در اندیشه های خودت پیدا کنی . از زندگی معنوی انسان ها ، مرزهای جغرافیایی را بر می داری . با برقراری تعادل در امور زندگی ات ، اوضاع را کنترل می کنی . خودت را برای شتباهات و کم کاری های زندگی سرزنش نمی کنی بلکه سعی می کنی دیگر آنها را تکرار نکنی . اعتقاد داری که آفریده با عظمتی هستی !!!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 10 توسط سحر |
|
|
خوشبختی از جنس یه حسه . خوشبختی نه در داشتن یه ثروت بی حده ، نه در یه زندگی مرفه . خـوشبختی یـعنــی یــه دل خـوش ، خوشبختــی یعنــی درک آراـمش ، یعنـی حس قشنـگ رضـایـت . مــعنی خــوشبختــی ، رخ دادن اتفــاقات در جهت خـواسته مـا نیست . روند زندگی بعضی وقتها بر وفق مراد ما نیست ، اما خوشبختی حتی تو همون لحظه ها جاری و زنده است . خوب که نگاه کنـی تـوی سخت تـرین و تـاریک ترین اوضاع ، مثـل درخشـان تـرین ستـاره تــوی شب هــای تـار می درخشه . ممکنه تــوی همـــون اتفــاقی بــاشه کــه بــا تمــام وجـــود انتظـــارش بـــودی اما درست عکسش رخ داده . اولش ممکنه خیلی دلخور شی و از بخت بدت بنالی ، اما وقتی دلایل پنهان اون رخ داد به مرور زمان برات روشن می شه به خاطر حکمتی که توش مخفی بوده متعجب می شی و حتی می خوای با تمام وجودت به خاطرش خدا رو شکر کنی . خوشبختی حس قشنگ شاد کردن یه دل غمگین که وقتی تو شادش می کنی ، امید زندگی رو بهش هدیه می دی و عظمت با شکوه زندگی رو با لطف تو تو دوباره درک می کنه . زندگی درک معنای ارزشمند سلامتی است که داریم ولی ازش غافل شدیم و گاهی حتی نمی بینیمش . همون نعت ارزشمندیه که قیمت نداره ...........
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 23 توسط سحر |
|
|
بهتــرین روش تشکر از چیزهــای خــوبـی کـه داری ، استفــاده کــردن از آن هـاست . اساس هر شکر گزاری استفاده مثبت از داشته هاست . بهترین راه قدردانی از عشق ، بیـــان کـــردن آن در تمــام لحظـات زندگی است . وقت ، افکار ، حضور و احساست را بــه افرادی که دوست داری اختصاص بده . زیرا آن هـا هدایـایی ارزشمنـد هستند . بهترین راه قدردانی از زندگی ، استفاده از آن است . تو هر روز فرصت داری تا زندگی بـا معنا و هـدفمندی داشته باشی . هــر روز ایــن فــرصت را داری که از لطف و صفــایــی کــه دنیــای تــو را پر می کند ، استفاده ببری . هر چه بیشتر قدردان این خوبی ها باشی آن ها بیشتر رشد خواهند کرد . روش تشکر صادقانه این است که انرژی ات را بر روی چیزهای مثبت متمرکز کنی و آن ها را به زندگی ات بیاوری . با این کار بهترین شکل قدردانی بیشتر از نعمت ها آن ها را بیشتر و بیشتر کنی
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 19 توسط سحر |
|
|
راز تحــول مثبت ، و بنیـاد همـه دگرگــونی هـای سازنده زنــدگی تو ، تغییر نگاه است . نگاه خود را عوض کن ، همه زندگی تو عوض خواهد شد . تغییر نگاه ساده نیست ، اما دشوار تر از ادامه زندگی کنونی تو نیز نیست . زیستن در تـردیـد و تـرس و اظطـراب دشـوار است . زیستن در آرامـش دل و هـم آهـنگ بـودن بــا کــل هستـی ، ســاده ترین و مطبوع ترین شکل زندگی است . برای رسیــدن بــه آرامش دل و هـم آهنگی با هستی ، باید نگاه خود را عوضی کنی و جـــور دیگــر ببینی . آرامــش و هماهنگی ، هدیه خداست . ماهی کوچلو گمان می کند اگر به دریا برسد خوشبخت خواهد شد و دلش آرام خواهد گرفت ! ماهی کنجکاو کوچلو نمی داند که:او اکنون در دل دریاست . دریا در اوست . و او دریــاست . یـاد همین حقیقت است که دل را آرام مــی کند و وجــود تــو را بــا هستــی کــل هــم آهنگ مـی سازد . با تغییر دیدگاه خود نسبت به زندگی ، خالی می شوی از نفرت ، ترس،حسادتو رقابت و سرشار از روشنی و آرامش
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 10 توسط سحر |
|
|
روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتن و خدا هر بار به فرشتگان اینگونه می گفت: " می آید ; مـن تنهـا گـوشی هستـم کـه غصـه هـایش را مـی شنـود و یگـانه قلبـی ام کـه درد هـایش را در خود نگه می دارد . و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.فرشتگان چشم به لبهایش دوختند،گنجشک هیچ نگفتو خدا لب به سخن گشود " با من بگـو از آنچـه سنگینـی سینـه توست" گنجشک گفت :لانه کوچکی داشتـم ، آرامگـاه خستگـی هایم بود و سرپناه بی کسی ام . تو همان را از من گرفتی . این این توفان بی موقع چه بود ؟ چه می خواستی از لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟ و سنگینی بغضی را بر کلامش بست . سکـوتـی در عـرش طنین انـداز شـد . فـرشتـگـان همه سـر به زیـر انـداختن . خدا گفت: ماری در راه لانه تو بود . خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند.آن گاه تو از کمین مار پر گشودی . گنجشک خیره در خدایی مانده بود . خدا گفت :"و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی." اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت . های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد. ![]()
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 11 توسط سحر |
|
|
د,ست دارید از راز مرگ با خبر شویـد.امـا اگر ایـن را را در دل زندگـی نیـابـیـد ،پس چگون آن را خــواهیـد یـافـت ؟ جـغـدی که چشـانش به شب خو گرفته و د روشنایی روز نمی بیند هـرگز نمی تـوانـد پرده از روشـنایی بردارد . اگر به راستی دوست دارید روح مرگ را مشـاهده کنید،دل خود را به زندگی باز کنید . زیرا مرگ و زندگی یک چیزند مرگ یکی از راز آلودترین و در عین حال ،دروغ ترین پدیده هستی ست . همه می میرند.مرگ،فقط ظاهر است . در باطن ، مرگی در کار نیست .همیشه ، کسـی مـی میـرد ، اما هیچ گـاه تو نمی میری . کسی که می میرد ، در نظر کسانی مرده است کــه بیــرون ایستــاده انــد . و او را مــی نــگرنـد . او در نظــر خــود نمــرده ، بلکـه از یک زنـدگی ، به زندگی دیگر کوچکیده است.او ، در هستی حل شـده است.انسان با اندیشه مرگ ،هموراه خود را شکنجه داده است. هر مرگی ، یادآورنده آن است که حضور تو در این دنیا موقتی و کوتاه است . هر روز که می گذرد ، پایان ما نزدیک تر می شود.آن سوی مرگ چیزی نیست مگر ساحتی ناشناخته . مرگ آبستن زندگی ست و زندگی نیز آبستن مرگ است . مرگ ، زندگی را در دل دارد و زندگی نیز ، مرگ را . زندگی معمایی نسیت که بتوان حل کرد و کنار گذاشت . زندگی رازی ست که باید آن را زیست ..... |
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 16 توسط سحر |
|
|
همه می دونند که : آدم نمـی تونه همه رو از خــودش راضــی کنـه . آدم نمی تونه همـه کــارهــا رو بـا هم انجام بده . آدم نمی تونه همه چیز رو به خوبی انجام بده . آدم نمی تونه همه کارها رو بهتر از همه انجام بده . پس: آدم باید بدونه کیه و همون باشه . آدم باید تصمیم بگیره مهم ترین چیز چیه ، و همون رو انجام بده . آدم بـایـد تــوانــایــی هــاش رو بشنـاســه و اونــا رو بکــار بگیــره . آدم بایـد یـاد بگیــره بـا دیگـــران رقـــابت نــکنــه ، چــون کــه هیــچ کس تــوی میــدون مبــارزه نیست که بخــواد مثـــل اون بــاشه . اون وقت : آدم یادگرفته بی همتا بودن خودش رو قبول کنه . آدم یاد گرفته که با نقاط قوت و ضعفش زندگی کنه . آدم حـقشــه کـــه خـــودش رو محتـــرم بـــدونــه . آدم یک انســـان خیلـــی مهـــم مــی شـــه.
آدم بایدجرات باور این رو داشته باشه : یک آدم بی نظیر و فوق العادست . توی تمام تاریخ حادثه ای است که فقط یک بار اتفاق می افته . ایــن بـیشتــر از از یـک اختیــار اسـت ، ایــن رســالـت آدمــه ، کــه خـــود واقــعــی اش بــاشــه . زنــدگــی مســالــه ای بــرای حــل کــردن نـیسـت ، بـلـکـه یک هـدیـست بــرای دوست داشتــن .
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 10 توسط سحر |
|
|
نباید از زندگی گریخت . باید ، مستانه و شادمانه ، به چالش های پر مخاطره زندگی زندگی تن سپرد ، باید چشم در چشم زیبایی زندگی دوخت.چگونه می توان از زندگی گریخت و خود را پشت سر گذاشت؟
مــا همـــه پـــاره ای از زنــدگی هستیــم . زنــدگــی در رگ هــای مــا جــاری ست و در سینــه مــا مــی تپـد . زنــدگــی عیــن خــود مـــاست . از زنـــدگــی ، به کجــــا می تــوان گــریخت ؟ تمنــای گــریــز از زنـــدگـــی ، تمنای خودکشی ست .گریز از زندگی ، تلاشی ست از سر زبونی . گریز از زندگی گریز از خداست . بــــه کجـــا مـــی تــوان گـریخت کـــه خـــدا نباشد ؟ کیش من ، کیش ستایش عشق و خنده و زندگی ست . بنابراین ،همه چیز را باید جشن گرفت . همه چیز را باید زندگی کرد . همه چیز را باید دوست داشت . همـــه چیـــز خــاک را از آسمـــان جــــدا نمـــی کنـــد . همـــه چیـــز ایـــن زنـــدگی خـــاکی ، آسمانی ست . همـــه چیـــز ایـــن زنـــدگـــی مــــادی ، الهـــی ست . همـــه مـــا بــه ضیـــافت الهـــی دعـــوت شـــده ایـــم : ضیافت وجود . باید با همه وجود خود در این ضیافت شرکت کنیم . این گونه است که شکر نعمت این فرصت یکه و تکرار ناپذیر را به جـــا آورده ایـــم . خـــداونـــد زنـــدگـــی را بـــه مــا نـــداده تا از ان روی بر گردانیم . او زنــدگی را بــه ما بخشیده است تا آن را به تمامی زندگی کنیم . خداوند از من و تو خواهد پرسید :"ایا زندگی را زندگی کرده ای ؟"
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 12 توسط سحر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
آن کـــس اســت اهــــل
بشارت که اشارت داند نکتـه هـا هست بسی، محـرم اسـرار کجاست؟ |
|
RSS
|