![]() |
![]() |
|
|
هر لحظه از زندگی مثل یه برگ گله هر روز که می گذره یکی ازش جدا می شه ولی مهم اینه که وقتی به زیر پامون نگاه می کنیم چند تا گلبرگ باقی مونده باشه چون هر گلبرگی نشانه یه روز خوبه تو زندگی ماست
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 16 توسط سحر |
|
|
یلـــدا مبـــارک
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 16 توسط سحر |
|
|
زندگی دفتری از خاطره هاست... یک نفر در دل شب ، یک نفر در دل خاک... یک نفر همدم خوشبختی هاست ، یک نفر همسفر سختی هاست ، چشم تا باز کنیم ، عمرمان می گذرد... ما همه همسفریم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 16 توسط سحر |
|
|
کویری پر ز برف کوهی تنها تک درختی استوار بر فراز قله ی کوه سرشار از غرور و ملال نه خود بیند نه کویر نه کوهی که بر دوشش نشسته عمیق نه از درد من میداند نه پایبند تو می ماند به تو می خندد ز من می گرید چرخه را فراموش کرده هسته را ز یاد برده خاک را زیر پای خود نهاده همه و همه را ز دست خود رانده روزی از روزهای گذشته آیینه برف کویر نشانی داد ز گذشته چرخشی که سالها ست یادی از نمانده ...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 21 توسط سحر |
|
|
نمی دانی ، چه می دانی که انسان بودن و ماندن چه دشوار است چه زجری می کشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 21 توسط سحر |
|
|
وقتی کوچیک بودیم دلمون بزرگ بود. ولی حالا که بزرگ شدیم بیش تر دلتنگیم. کاش کوچیک می موندیم تا حرفامونو از نگاهمون بفهمن نه حالا که بزرگ شدیم و فریاد هم که می زنیم باز کسی حرفمون رو نمی فهمه...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 21 توسط سحر |
|
|
حرمت ما به یک لبخند زندگی ما جدا از یک دنیا سوگند بدنبال خوشبختی می دویم هر چند که داریم آنچه ندیدیم دانستی بسیار می دانیم در وقت عمل احمق را از برادر بیشتر دوست داریم خود به کرده خویش می خندیم عجب خوب می دانیم تو هم که می دانی پس چه حاصل از این همه گفته ...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت 21 توسط سحر |
|
|
هر چیزی ممکنه؟
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 22 توسط سحر |
|
|
اگر روزی به ناچار با مرگ روبرو شوم که می شوم مهم نیست. مهم اینست که زندگی یا مرگ من تا چه حد در زندگی دیگران تاثیر داشته است......
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 22 توسط سحر |
|
|
به جاي آنکه به تاريکي لعنت بفرستي ِ، يک شمع روشن کن |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 20 توسط سحر |
|
|
زيباترين گل با اولين باد پاييزي پرپر شد. با وفاترين دوست به مرور زمان بي وفا شد. اين پرپر شدن از گل نيست از طبيعت است و اين بي وفايي از دوست نيست از روزگار است ولی هیچ وقت برای رگشت دیر نیست .........درسته
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 20 توسط سحر |
|
|
گاهی اوقات فکر می کنم درست است که مرگ هم یکی از قوانین طبیعت است ، امــا آدم تنها در برابر این قـانـون است که احسـاس حقـارت وکوچکـی می کند یک مسئله ای است که هیچ کاریش نمی شود کرد.حتی نمی شود برای از میان بردنش مبارزه کرد......فایده ای ندارد.......................باید باشد................. خیلی هم خوب است
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 17 توسط سحر |
|
|
همه انسانها از بذر تولد تا حال دنبال يك چيزند:*عشق* گاه به آن رسيده اند. گاه نه.گاه آن را هيچ درك نكردند و... بعضي هاشون درتب دنيا بودن و بعضي ها در تب خدا مي دوني قصه همشون با هم فرق ميكنه. تنها كساني كه در عشق كم نياوردند و پيروز شدند كساني بودند كه خدا رو هم وارد زندگي كردند. راستي عشق خدا چه جوريه...؟ خدا دوست داره...؟
يه لحظه به اطرافت به گذشته ها و حالت فكركن. *از اينجا تا به آسمون غرق نيازم خدا جون*
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 14 توسط سحر |
|
|
من که در گدائی گنج سلطانی دارم بدست کی نظر در گردش گردون دون پرور کنم بچه های آسمونی وقتی بغض می کنند می دونند که یکی اون بالا دلش غمگین میشه وقتی می بینه عشق نازش بغض کرده. آره ...درست فهمیدی...اون دوست داره نگو دوسم نداره. به اطرافت نگاه کن همه چی بهت داده.اگه هم نداده می خواد ببینه تو چی کار می کنی. واقعا چی کار می کنی؟ از خدا قهر می کنی؟ یا بهش نزدیکتر می شی؟
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 14 توسط سحر |
|
|
مرگ پیام آور ای پیام آور بگو! برایم سخن بگو! سخنی از عشق و راهِ رسیدن به آن بگو . من کویری تشنه ام...از حقیقت بگو،از دنیا،از ایمان . از هر آنچه رسالت توست در آگاهی من بگو... من تشنه ی بارانم.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 1 توسط سحر |
|
|
آن کس که بداند وبداند که بداند اسب شرف از گنبد دوار براند آن کس که بداند و نداند که بداند بیدار کنیدش که بسی خفته نماند آن کس که نداند و بداند که نداند لنگان خرک خیش به مقصد برساند آن کس که نداند و نداند که نداند در جهل مرکب ابدالدهر بماند
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 0 توسط سحر |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 22 توسط سحر |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 22 توسط سحر |
|
|
مي گويند گل خار دارد هيچ نمي گويند
خار گل دارد .
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 22 توسط سحر |
|
|
هيچوقت به خدا نگوييد: من يك مشكل بزرگ دارم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 22 توسط سحر |
|
|
بین " آ " ی آغاز مان.................... تا.............. " . " ی نقطه " ن" پایانمان ، بین نبودن و نابودنمان ، هستیم ... زندگی میکنیم ... و میگذرانیم روزگارمان را ... تکاپو در بُعدی از زمان ، مکان و اِمکان و اِجماع دیگران... بیکران جائیست! ... نه راهی هویدا و نه چاهی پیدا ... و ما سُکّان خویش بدست می رانیم ، میرویم و میپوئیم در و فضا ئی پر از تلاطم و جنب و جوشِ درهم و بر همی ، در محیطـی سرشـار از آشـوبِ بـی نظمـی ، هـر چیـزی دائمـاً بر حسب اتفاق و تصادم در تبدیل و دگر گونی و تغییر... هر چه بی وقفه در راه تحول ...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 22 توسط سحر |
|
|
صحبت از عدالت بود بسان کشک ! آه ... آری کشک کشک است و وعده امروز و هر روز اما... کشک خوردن بهتر است تا غم خوردن ، بند رفتن، چوب خوردن ... هان خموش ، یاوه گویی کن فراموش سرت سبز است گویی ، زبانت سرخ دلت یکدل نگاهت بینت هر مشکل ولیکن پند من بشنو برو کشک بسای و سای کشکت را اگر خواهی به پیری رسانی جوانی را ....!!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 22 توسط سحر |
|
|
من از نهايت شب حرف ميزنم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 21 توسط سحر |
|
|
بعضی وقت ها ، بعضی آدم ها آنقدر بزرگ می شوند
که مثل بادکنک می ترکند! یعنی بیشتر از ظرفیتشان بزرگ شده اند ! بعضی وقت ها هم ، بعضی اصلاً بزرگ نمی شوند
و در همان کوچکی می ترکند ! آنها فکر می کنند که بزرگ شده اند !!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 21 توسط سحر |
|
|
برگ در انتهای زوال میافتد..
و میوه در ابتدای کمال بنگر که چگونه می افتی چون برگی زرد یا سیبی سرخ؟
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 14 توسط سحر |
|
|
مهرورزي را از درخت ياد گرفتم که سايه از سر هيزم شکن هم بر نمي دارد. ايستادگي را از رود که تا رسيدن به دريا لحظه اي از حرکت نمي ايستد. و از کوه آموختم، بودن را و نه وانمودن را. آنچه کرم ابریشم پایان دنیا می پندارد، در نظر پروانه آغاز زندگی است. زندگی مثل راندن یک دوچرخه است، نمی افتید مگر اینکه از پا زدن بایستید. خود را به سوی ماه افکنید، حتی اگر خطا کنید، میان ستارگان خواهید بود.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 14 توسط سحر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
آن کـــس اســت اهــــل
بشارت که اشارت داند نکتـه هـا هست بسی، محـرم اسـرار کجاست؟ |
|
RSS
|