![]() |
![]() |
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 22 توسط سحر |
|
|
فراموشی را بستاییم زیرا که یاد مارا پس از مرگ نزدیکترین دوست زنده نگاه می دارد فراموشی را با درد ناکترین نفرین ها بیامیزیم زیرا انسان دوستانش را فراموش میکند
و رنگ مهربان نگاه یک رهگذر را آن هم .... فراموش ..... میکند ....
آشنایی با شور ؟
با غرق غرور ؟!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 21 توسط سحر |
|
|
رنگین کمان پاداش کسانی است که تا آخرین قطره زیر باران می مانند.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 18 توسط سحر |
|
|
هنر ، زندگی است و زندگی هنر . و جز آن هر چه هست ، پوچ و بی ارزش . هنر با رسمِ خطی میان زشتی و زیبایی ، نزدیک ترین راه برای رسیدن به خدات
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 22 توسط سحر |
|
|
نامه ای برای امشب در آتش سوخت..
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 16 توسط سحر |
|
|
يک نفر نيست بپرسد از من
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 13 توسط سحر |
|
|
یادمان باشد از امروز جفایی نکنیم گرچه در خویش شکستیم صدایی نکنیم یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد طلب دوستی زهر بی سرپایی نکنیم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 13 توسط سحر |
|
|
ای معبود عشق ، همانند ابراهیم مرا به دوستی خویش برگزین همانند موسی مرا لایق هم صحبتی خویش قرار ده همانند لقمان به من حکمت عطا فرما وهمانند یعقوب ، یوسفم را به من باز رسان به مانند ایوب زبان را از من بر طرف نما همان گونه که ندای یونس را در تاریکی اجابت نمودی، ندای مرا نیز پاسخ فرمای مولای من : خطای آدم را نیز ببخش به رحمت خویش ادریس را جایگاه رفیع بخشیدی مرا نیز بی نصیب مفرما
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 18 توسط سحر |
|
|
خواب شاید یک سبد ارامش است لحظه های ناب پروازی خوش است خواب شاید طرح رویاو دل است نم نمی از ترس ها را شاهد است
خواب شاید یک فراری کامل است بهر بد فکری جوابی کامل است خواب هم اندازه ایی از بودن است لیک در دنیا چه بیداری خوش است ... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت 19 توسط سحر |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 20 توسط سحر |
|
|
به نرگس هایی که بهار امسال هم سراغت را ملتمسانه می گیرند٬ چه بگویم؟
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 17 توسط سحر |
|
|
آرام بود ، اما مغرور ... خاموش بود ، اما پر غوغا ... دریا آبی بود ، رنگ دل من ... می آمد و میزد بر دل ساحل پر تمنا ... باز می گشت ، باز بر دل دریا ... صدای امواج ، می خواندند ترانه ... در دل شب اشک پاک دریا ، میشست سیاهی را ...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 17 توسط سحر |
|
|
واي، باران؛ باران؛ شيشه پنجره را باران شست . از دل من اما، - چه كسي نقش تو را خواهد شست ؟ آسمان سربي رنگ، من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ . مي پرد مرغ نگاهم تا دور، واي، باران، باران، پر مرغان نگاهم را شست
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 17 توسط سحر |
|
|
وقتی خدا زن را آفريد به من گفت اين زن است . وقتی با او روبرو شدی . مراقب باش ... مراقب باش به او نگاه نكنی . سرت را به زير افكن تا افسون افسانه گيسوانش نگردی. مفتون فتنه چشمانش نشوی كه از آنها شياطين می بارند . گوشهايت را ببند تا طنين صدای سحر انگيزش را نشنوی كه مسحور شيطان می شوي. از او حذر كن كه يار و همدم ابليس است. مبادا فريب او را بخوری كه خدا در آتش قهرت می سوزاند مراقب باش من بی آنكه بپرسم پس چرا او را آفريد گفتم : به روی چشم شيخ انديشه ام را خواند و نهيبم زد كه به قصد امتحان تو و اين از لطف اوست در حق تو. پس شكر كن و هيچ مگو... گفتم : چشم و در چشم بر هم زدنی هزاران سال گذشت و من هرگز او را نديدم به چشمانش ننگريستم . آوايش را نشنيدم . چقدر دوست مي داشتم بر موجي كه مرا به سوی او مي خواند ،بنشينم اما از خوف آتش قهر باز می گريختم. و هزاران سال گذشت خسته و فرسوده و احساس ناشی از نياز به چيزی يا كسی كه نمی شناختمش. اما حضورش را و نياز به وجودش را حس می كردم . ديگر تحمل نداشتم . پاهايم سست شد بر زمين زانو زدم . و گريستم . نمي دانستم چرا؟ قطره اشكی از چشمانم جاری شد. و در پيش پايم به زمين نشست . به خدا نگاهی كردم مثل هميشه لبخندی با شكوه بر لب داشت و مثل هميشه بی آنكه حرفی بزنم و دردم را بگويم ، مي دانست . اين زن است . وقتی با او روبرو شدی مراقب باش. كه او داروی درد توست بدون او ناقصی . مبادا قدرش را ندانی و حرمتش را بشكنی كه او بسيار شكننده است . نمی بينی كه در بطن وجودش موجودی را به پرورش می برد؟ من آيات جمالم را در وجود او به نمايش درآوردم پس اگر تحمل و ظرفيت ديدارزيبايی مطلق را نداری به چشمانش نگاه نكن، گيسوانش را نظر ميانداز حرمت حريم صوتش را حفظ كن تا خودم تو را مهياي اين ديدار كنم . پرسيدم پس چرا مرا به آتش قهر تهديد كردی ؟ گفت : من ؟ اگر راضی به گفته هايش نبودی چرا حرفی نزدی؟ من سكوت نكردم فقط تو ترجيح دادی صدای شيخ را بشنوی . و من در گوشه ای ديدم شيخ همچنان حرفهای پيشين رابرای دیگران تكرار می كند...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم آبان 1385ساعت 15 توسط سحر |
|
|
آنکه در تنهاترین تنهاییم تنهای تنهایم گذاشت کاش در تنهاترین تنهاییش تنها کس تنهاییش تنهای تنهایش نگذارد
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 12 توسط سحر |
|
|
زندگی یعنی چه ؟ یعنی اسب همت تاختن در کنار تن به روح خویش ، پرداختن بر توکل تکیه کردن با کمال سعی خویش بر خدا پیوستن و خیر خدا نشناختن سوختن در آفتاب شعله بار رنج ها در میان کوره های امتحان بگداختن مع وحدت در شبستان وجود افروختن
پرچم توحید رابر قله ها افروختن رفتن و رفتن " نقص" تا اوج "کمال"
از نهالی بوستان ، وز قطره دریا ساختن!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 0 توسط سحر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
آن کـــس اســت اهــــل
بشارت که اشارت داند نکتـه هـا هست بسی، محـرم اسـرار کجاست؟ |
|
RSS
|